می گذرد ...

بعضی حرف ها را به هیچ کس نمیتوان زد.

بعضی بغض ها را باید فرو بدهی تا کسی نفهمدش.

بعضی گلایه کردن ها ممنوعند .

گاهی احساس میکنم خودم هم برای خودم غریبه ام.

حس بدیست... اما می گذرد ... زود هم می گذرد ...

مکن ای صبح طلوع!

مکن ای صبح طلوع

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

عصر فردا بدنش زیر   سم     اسبان  است

مکن ای صبح طلوع

باز این چه شورش است

باز این چه شورش است

نمی خواهند!

باورش برایم سخت است اما نمیدانم دم خروس را چه کنم.

خیلی سخت است باور کنی مسؤولین خودشان کمر به قتل انقلاب و آرمانهایش بسته اند . ولی شواهد چیزی جز این نمیگوید. نمیخواهم باور کنم ولی هرچه نگاه میکنم چیزی جز این نمیبینم.

به خودم میگویم بی عرضه اند . احمقند . نمی فهمند . نمی توانند . اما وقتی همه چیز را کنار هم می گذارم می بینم " نمی خواهند" .

بوی امید

با اینکه همه درگیر این ویروسیم و توی خونه هامون زندانی شدیم.

با اینکه امسال خرید عید نرفتیم و  در انتظار دید و بازدید نیستیم.

با اینکه خیلی ها امسال عید ناراحتن و غمگین و بعضی ها عزیز از دست دادن و سوگوارن.

با اینکه بعضی ها کسب و کارشون شب عیدی تعطیل شد و تو خرج و مخارج زندگیشون موندن .

با اینکه سال خیلی بد و عجیبی رو پشت سر گذاشتیم.

با همه ی این احوالات.

بازهم بوی عید میاد .  بوی امید میاد .

 

به قول ما معلما یه نکته دیگه هم هست : امسال بیشتر از هر سال بوی انتظار میاد . انتظار برای رهایی از این اوضاع . انتظار برای تموم شدن این بلاها . انتظار برای اون کسی که بودنش چاره ی همه ی مشکلاته . همه ی مردم هم مضطر شدن و هم منتظر .

 

شاید برای من هم اتفاق بیفتد

داشتم به یه این فکر میکردم که اگه منم کرونا بگیرم و از اونایی باشم که حالم وخیم بشه و ببرنم بخش مراقبت های ویژه و بعد تلاش دکترا برا نجاتم فایده نداشته باشه . ...

این کرونا خیلی بدی ها داشته.

ولی یکی از خوبی هاش اینه که یه مقدار به مردن فکر میکنیم.

چیزی که همیشه بوده و هست. ولی یادمون رفته که هست و خیلی هم نزدیکه .

داشتم فکر میکردم که من وصیت نامه ندارم. واگه بخوام بنویسم چی مینویسم؟

لباس بیمارستانی

دوسه روزیه خونه خواهرم تبدیل شده به کارگاه خیاطی.لباس بیمارستانی می دوزن از اون یه بار مصرفا.از برش تا ..... بسته بندی.دیروز حدود ۴۰ تا دوختند.برای بیمارستان زندان میدوزن.

همه خواهر و برادرام جمع شدن اونجا کمک کنن. یاد خاطرات مامان میفتم که از زمان جنگ تعریف می کنه. اون روزا که تو خونه نون می پختن برای رزمنده ها.

 

داداشم میگه دارن یه بیمارستان موقت توی زندان درست میکنن. میگه اگه یه نفر کرونایی وارد زندان بشه توی زندان فاجعه اتفاق میفته. چند روزه خودش آخر شب از سر کار میاد. این لباسا هم برای همونجاست. خیلی برای اوضاع زندان نگرانه . میگه قضات همکاری نمیکنن با اینکه رییس قوه قضاییه دستور داده باز هم خیلی راحت ملت را میفرستن زندان. میگه دیروز یه نفرا به خاطر مهریه آوردن زندان. اینقدر عصبانی بود که صورتش قرمز شده بود.

 

کاش همه افراد جامعه توی هر پست و مقامی که هستن  این بیماری را جدی می گرفتن.

خانه نشین

این ویروس کرونا بد جوری ما رو خونه نشین کرده.

البته بدم نیست . شب عیدی جهت  فریضه ی خانه تکانی در حالت آمادش باش کامل در رکاب همسر عزیز هستیم.

به دور از شوخی توی خونه موندن اولش حال میده ولی وقتی طولانی بشه خیلی خوشایند نیست. مرد باید صبح از خونه بره بیرون دست کم ساعت سه بیاد تو خونه. خسته و کوفته.

ناگفته نماند که ما معلما با خونه نشینی خیلی غریبه نیستیم . نوروز و تابستون خود گواه بر این ماجراست.

ولی خب اونجا آدم تکلیفش را میدونه برنامه ریزی میکنه یه فکری می کنه یه کاری می کنه.

 خدا شر این ویروس منحوس رو هرچه زودتر از سر این مملکت کم کنه. 

رای ندادم

امسال توی انتخابات شرکت نکردم.

همه هم می گفتن شرکت کن ولی گوش نکردم.

یه دلیل داشتم که به نظر خودم قانع کننده بود.

ما برای اعتراض به وضع موجود هیچ ابزاری نداریم.

اگه بریزیم تو خیابون که یه سری اغتشاش‌گر و فرصت طلب و معاند میان وسط کار رو خراب میکنن و نهایتا نتیجه ی عکس می ده . ما میشیم بده کار و دولت میشه طلبکار.

صدامون هم که به جایی نمی رسه.

تنها راهش همین شرکت نکردن توی انتخابات هست.

اگه شرکت کنیم میگن اینا که همیشه در صحنه هستن. چه گرونی بشه چه ارزونی . چه کار باشه چه نباشه . چه فساد باشه چه نباشه . چه عدالت باشه و چه نباشه . در هر صورت فرقی نداره .

ولی وقتی شرکت نکنیم و درصد مشارکت مردمی کم بشه می فهمن که ما هم آستانه تحمل داریم.

شاید به نظر بعضی ها حفظ اصل نظام و کور کردن چشم دشمن واجب تر از رسوندن صدای اعتراض به گوش مسئولین باشه ولی به نظر من این نظام در صورتی حفظ میشه که مسئولین به فکر مردم باشن و خواسته های اونها را بر طرف کنن. در صورتی پا برجا می مونه که مسئولین از خواب بیدار بشن و یه فکری به حال فساد و ظلم و نابرابری اقتصادی بکنن.

v-^-v-^--------------

روز نسبتا پر تنشی داشتم.

سر یکی از کلاسام به شدت عصبی شدم. در حدی که بدنم شروع کرد به لرزیدن و سرم گیج رفت.

وقتی رسیدم خونه با خودم گفتم که باید فراموشش کنم و خودم رو بزنم به بی خیالی.

حدود ساعت ۷ نشستم پای تلویزیون که یه فیلم سینمایی ببینم.

همینطور که داشتم فیلم میدیدم

سمت چپ قفسه سینه م احساس درد کردم.

انگار یه نفر یه میخ فرو کرد توی سینه م.

بعد کشیده شد مثل یک خط تا بالای کتفم. و پشت شانه هام و گردنم .... .

توی سرم احساس فشار کردم و چشمام سیاهی رفت.

ترسیدم.

درست شبیه علایم سکته قلبی بود ولی دردش قابل تحمل بود.

بیش تر از اینکه درد داشته باشم ترس داشتم.

ترس از اینکه بمیرم.

دردش به همون سرعتی که اومد ، رفت.

ولی ممکن بود نره.

 

 

خواب زمستانی

یکی این مسئولین رو بیدار کنه خدا وکیلی.

آخه تا کی قراره قیمتا بره بالا و هیچ اتفاقی نیفته؟

قیمت سمند lx دوگانه

سمند lx 98 شده ۱۲۰ میلیون!!!

یعنی چی؟

اصلا دولت برا چی هست؟

اگه قراره قیمت چارتا خودرو و چار قلم مواد غذایی و دو دست لباس رو نتونه کنترل کنه پس دولت میخوایم چیکار؟

هرج و مرج که با نبودن حکومت هم خود به خود هست.

اینا خوابن؟ مردما خواب فرض کردن؟ خرن؟ یا مردما خر فرض کردن؟

آقا اگه نمیتونی مرد باش بگو نمیتونم. برو کنار یکی که می تونه بیاد.

آخه بد بختیمون اینه که تا حرف میزنی میشه آب به آسیاب دشمن. تا اعتراض میکنی دل دشمن شاد میشه. باید استخوان در زخم بسوزیم و بسازیم.

اما تا کی؟ آخرش که چی؟

آقا این مسوولین ما تمامشون از این سرمایه دارا و خر پولان. تو این گرونیا حتی قلقلکشون هم نمیشه چه برسه به این که از خواب بیدار بشن.

چه فرقی داره براش که قیمت گوشی پارسال تا حالا ۴۰۰ درصد افزایش داشته . یا خودرو ۱۵۰ درصد. یا مواد غذایی ۱۸۰ درصد. ولله براشون هیچ فرقی نداره. اینا فقط دارن چربی ذخیره میکنن برا خواب زمستانی بعدیشون. همین و بس.

خواب زمستانی

 

 

رقص رودخانه

امروز ظهر که در خیابان های اصفهان راه میرفتم احساس کردم که انگشتان آفتاب آسفالت خیابان را نوازش می کند.

اما کرج انگار نور خورشید به کف خیابان نمیرسد. این موضوع نمیتواند ناشی از اختلاف زاویه ی میل خورشید در اصفهان و کرج باشد. قطعا به نوع شهر سازی و نحوه ی معماری شهر مربوط است.

وقتی کرجی به معنای واقعی کلمه درون شهری. شهر تو را احاطه کرده . گویی در بتون و آهن دست و پا میزنی.

اما وقتی اصفهان هستی قدم که میزنی روی شهر سر میخوری. جاده ها زیر پایت کشیده می شوند. 

حتی درختان هم حرف میزنند و راه نشانت میدهند.

پل ها وسط شهر شعر میخوانند و رودخانه برایشان میرقصد.

 

لبخند خدا

خدا بعضی وقتا کارایی میکنه که خودش رو ثابت کنه.یا بهتر بگم خودش رو یاداوری کنه.

مخصوصا وقتی ما قول ها و وعده هاش رو نادیده میگیریم.

وقتی یادمون میره که قرار و مدارمون با هم چی بوده.

یا وقتایی که «او» رو اولویت آخر زندگیمون قرار میدیم.

به همه چیز و همه کس اهمیت میدیم و فکر میکنیم غیر از« او».

خیلی براش مهمه که ما بهش توجه کنیم و یادمون باشه که حواسش به تک تک ما هست و روی یکی یکی ما به صورت ویژه تمرکز میکنه.

و وقتی ما این چیزا را یادمون میره هر کاری میکنه که یادمون بیاد.

اینجاست که شروع میکنیم غر میزنیم. گلایه میکنیم. میگیم چرا. خدایا چرا. مگه من چیکار کردم. مگه من چه گناهی کردم. چرا منا یادت رفته . چرا به من نگاه نمیکنی.

حس میکنم اینجا خدا بهمون میخنده.لبخند میزنه. لبخند میزنه که بهش توجه کردیم.

طوری رفتار میکنه که انگار همین یه مخلوق رو داره . همین یه بنده رو داره.

و ما طوری رفتار میکنیم که انگار هزار تا خدا داریم.

 

 

چرا اینترنت وصل نمیشه

جزو افرادی بودم که در دوران ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد طی یک نامه ی چند صفحه ای به شخص رئیس جمهور، ضرورت تسریع در پروژه شبکه ملی ارتباطات رو تبیین و تشریح کردم.(البته اون موقع بهش میگفتن «اینترنت ملی») آقای احمدی نژاد هم دستوری مبنی بر از سر گیری پروژه (با ضمیمه ی نامه ی بنده) به وزیر ارتباطات وقت نوشت.

وقتی نامه ای از دفتر رئیس جمهور دریافت کردم که شامل پاسخ به نامه ی خودم و همچنین متن دستور رئیس جمهور بود اینقدر حس خوبی داشتم که می خواستم پرواز کنم.

هر چند این پروژه طی سالیان سال ، فراز و نشیب های زیادی داشت و در هر زمانی بلایی به سرش اومد و خیلی ها از عملی شدنش نا امید بودن و بعضی ها به اجرا شدنش معترض بودن ، ولی من لحظه شماری می کردم برای روزی که اینترنت جهانی قطع بشه و ببینم این شبکه ملی ارتباطات چقدر کارامده.

فکر کنم تنها فردی بودم تو ایران که وقتی اینترنت قطع شد خوشحال شدم.

حس خوبی داشتم از اینکه آخرش این پروژه به ثمر نشسته.

شاید برای بعضی ها قابل درک نباشه ولی حس غرور داشتم و استقلال.

حسم مثل حس یک نوجوان بود که برای اولین بار از پر مادرش مستقل زندگی کنه و در این کار موفق باشه.

 

اما از شما چه پنهون دیگه دارم کلافه میشم. اینترنت که قطعه خیلی از کارام فلج شده . توی خیلی چیزا در موندم و خیلی از برنامه هام عقب افتاده. کاش زودتر وصلش کنن.

میگن بعضی جاها وصله ولی از ما که هنوز وصل نشده.

اومدم یه سر بزنم برگردم

اومدم اصفهان.

دلم برا شهرم تنگ شده بود. مخصوصا آدماش .

البته اینبار با اوتوبوس اومدم و نه با ماشین خودم.

دومین باری بود که با خانومم با اتوبوس سفر میکردم.

اولین بار تقریبا اوایل دوران عقدمون بود.

یادمه اوندفعه هم مثل اینبار صندلیش خراب بود و کمرش درد گرفت. شرایط هم طوری بود که نشد صندلیمون رو با هم عوض کنیم.

ماشین خودمون درسته که کوچیکه و توی سربالاییها کم میاره و کولر نداره و سر و صدا خیلی داره و صندلیهاش راحت نیست و مدام خراب میشه و .... ولی با همه این اوصاف ایال میفرماید «ماشین خودمون راحت تره.»

میخوایم ماشینمون رو عوضش کنیم.

دعا کنید پولمون جوربشه و یه چیز خوب گیرمون بیاد.

جمعه بر میگردم کرج. شنبه کلاس دارم :-(

۱ ۲ ۳ . . . ۷ ۸ ۹
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan