سگ

ماهدشت ( اینجا که بالاجبار دارم زندگی میکنم) پر از سگه.

سگاش بیشتر از گربه های اصفهانه.

ولی خب همه شون آرومن و با آدم کاری ندارن. از گربه ها هم بهترن. خیلی هم حرف شنوی دارن.

هر روز که میرم مدرسه حدودا با 10 تا سگ تو راه برخورد میکنم. یه تیکه راه میان دنبالم که یه چیزی بهشون بدم وقتی نا امید شدن میرن سراغ یکی دیگه.

امروز رفته بودم بیرون برای خرید. یکی از دانش آموزاما دیدم که یه سگ کوچولوی زشت ، از این سگا که بچه تهرانیا دارن ، گرفته بود توبغلش و داشت تو کوچه ها راه میرفت.

وقتی منو دید اولش کلی برام کلاس گذاشت.

ولی تا بهش گفتم من به برگه امتحانت دست نمیزنم چون نجسه! شروع کرد قسم و التماس که این مال من نیست و مال دوستمه.


منکه باهاش شوخی کردم ولی واقعا چندشم میشه به برگش دست بزنم. وقتی یاد اون سگه تو بغلش میفتم حالم به هم میخوره.

آرزوهای باور نکردنی

از آنجایی که پدر و مادرم در کار خیر دست دارند و در محله کمک های مردمی را جمع می کنند و به دست نیازمندان می رسانند ، من هم کم و بیش با مشکلات غیر قابل تحمل و درد و رنج عظیم نیازمندان آشنایی دارم. چیزهایی می شنوم و می بینم که شاید بعضی ها حتی در تخیلشان هم نمی توانند متصور شوند.

اینکه کسی بگوید آرزوی من این است که یک بار پابوس حضرت رضا(علیه السلام) بروم . انسان را متاثر می کند ولی خیلی عجیب نیست.

یا مثلا کودکی بگوید آرزو دارم اتاق خواب برای خودم داشته باشم. یا مثلا فلان لباس را بپوشم.

این ها همه آرزوهای کوچک و بزرگی است که در بین مردم نیازمند و کم درآمد ممکن است وجود داشته داشته باشد.

مثلا شخصی هست که شوهر ندارد. دختر عقدی دارد که منتظر جهیزیه است. با خیاطی کردن مخارج خانه را تهیه می کرده که اخیرا مبتلا به بیماری سرطان شده. نه تنها دیگر نمی تواند کار بکند بلکه برای شیمی درمانی هم پولی ندارد و ......

من گوشم به این ماجراهای دلخراش و گریه آور و آرزوهای کوچک برآورده نشده آشناست.

اما امشب در تلویزیون چیزهایی شنیدم که حتی فکر هم نمی کردم در جامعه ای که در آن زندگی می کنم کسانی وجود داشته باشند که این ها برایشان آرزو باشد.


می گفت کودکی دیدم آرزو داشت مداد رنگی داشته باشد و با آن نقاشی بکشد.


می گفت کودکی دیدم آرزو داشت یک وعده غذای گرم بخورد.


با دانستن چنین چیزهایی چگونه میتوانم شب ها بخوابم؟؟؟

آیا مسئولین این ممکلت به چیزی به نام قیامت اعتقاد دارند؟؟ انسانیت .....؟؟؟ نوع دوستی .....؟؟؟ آیا این مفاهیم هنوز در بین مردم و مخصوصا مسئولین شناخته شده است؟؟؟

خدا به ما رحم کند که در شهری که زندگی میکنیم چنین افرادی وجود دارند و ما بی تفاوتیم ......

این مسئولین روز حساب چه جوابی می توانند بدهند؟؟

خدا به ما رحم کند......

ادب

خیلی خیلی فکر کردم که مشکل دانش آموزای من و به عبارت دقیق تر دانش آموزان حال حاضر مملکت چیه؟ چرا چیزی بلد نیستند؟ چرا چیزی یاد نمیگیرن؟ چرا رفتارهاشون قابل کنترل نیست؟ و هزارتا چرای دیگر...

در حین درس دادن و بعد از کلاسام با صحبت کردن با دانش آموزام این موضوع را بررسی میکردم.

شاید بگید حالا خیلی زوده که بخوای اینطور کلی مشکل را ریشه یابی کنی. شاید بگید تو هنوز اول راهی این حرفا به تو نیومده.

درسته من هم دنبال ریشه یابی و ارایه ی راهکار اساسی نیستم.

ولی من میتونم به طور قطع و با اطمینان کامل بگم ریشه ی تمام مشکلات دانش آموزان ما " نداشتن ادب" هست.

اگه دانش آموز ادب داشته باشه منظم میشه.

اگه ادب داشته باشه در برابر معلم تواضع میکنه و علم کسب میکنه.

اما این اگه ها فقط «اگه» هستن و در همین حد باقی موندن.

دارم معلم می شوم

گاهی سر کلاس آنقدر از دستشان عصبانی می شوم که دلم می خواهد از موهایشان آویزانشان کنم.

از آنطرف آنقدر دلم برای نادانی هایشان می سوزد که بعد از نماز هایم برایشان دعا می کنم.

دعا می کنم عاقل شوند.دعا می کنم سرشان به سنگ بخورد و کمی بیشتر به خودشان و آینده شان اهمیت بدهند.

گاهی فکر میکنم به آنها وابستگی عاطفی دارم.

همیشه می گفتم چگونه یک معلم دانش آموزانش را دوست دارد . و حالا خودم دارم تجربه میکنم.

نمی فهمیدم اینکه می گفتند معلم باید عاشق درس دادن باشد. یعنی چه!

ولی حالا دارم لذت درس دادن را می چشم.

اتفاق خاصی دارد در روحم میفتد.

اتفاقی که برای هر کسی نمی افتد.

چیزی که هر کسی شانس تجربه کردنش را ندارد.

دارم یک هادی دیگر می شوم.

دارم آرام آرام معلم میشوم.


معلم جغرافی2

معلم جغرافی بودن هم محاسنی داره و هم معایب.

حسنش اینه که نگران این نیستی که دانش آموز درس رو فهمیده یا نه.

از طرفی تدریسش هم راحته. توی خونه از کتاب می خونی. سوالات و نکات رو در میاری . جواب فعالیت ها رو می نویسی . اگه نکته یا ابهامی بود از اینترنت در میاری . بعدم سر کلاس به بچه ها میگی از روی کتاب بخونن. هرجا که نکته و سوال داشت میگی بنویسن. جاهایی هم که اصطلاحات نیاز به توضیح داره توضیح میدی و تموم.

دیگه کتاب کمک آموزشی و نکته تستی و حل مثال و حل تمرین و سوالات پیچیده و هزار و یک جور مساله نداره.

اما یه عیبی هم داره. اینکه دانش آموزا ازت حساب نمیبرن. براشون کلاس نداری . کلاس اضافه و کنکور و این چیزا هم نمی تونی بگیری.

می گن احتمال زیاد سال دیگه انتخاب با خودمه که بازم همین درس جغرافی و از این قبیل دروس را بگیرم یا درس تخصصی خودم یعنی فیزیک.

دروس عقب مانده

تا دیروز فکر می کردم درسام خیلی عقبه.

وقتی طرح درسای سالانه که از اینترنت گرفته بودم بررسی می کردم متوجه شدم سه-چار هفته ای از برنامه عقبم.

ولی امروز که با دبیرا صحبت کردم فهمیدم که اونا هم تا همینجاهایی که من درس دادم درس دادند.

خیالم راحت شد خیلی استرس داشتم که چطوری درسام رو برسونم. مخصوصا برای شیمی.

اینطوری راحت تر می تونم درس بدم.


معلم جغرافی

من رفتم آموزش و پرورش که فیزیک درس بدم.

خودشون گفتند ما فیزیک می خوایم.

اونم کرج.

وقتی بعد از 6 ماه دوره آموزشی و آزمون و رفت و آمد به کرمان برای اینکه یاد بگیرم چطور فیزیک درس بدم اومدم کرج، گفتند معلم فیزیک نمیخوایم!!!

منا فرستادند آخرین نقطه ی کرج یعنی شهر ماهدشت. برای تدریس جغرافی!!!بله  درسته من جغرافیا درس میدم.

20 ساعت در هفته. جغرافیای دهم و یازدهم و دوازدهم.

هیچ خبری از فیزیک نیست.فقط 4 ساعت شیمی دارم!!!!

الان دو ماهه که معلم جغرافیای دبیرستان حضرت ابوالفضل (ع) ماهدشت استان البرز هستم.

یه خونه اجاره کردم بر بیابون. ده دقیقه باید پیاده بری تا برسی به شهر.حتی یه سوپر مارکت هم نزدیکم نیست.

خانومم هنوز راضی نشده بیاد اینجا زندگی کنه پس اینجا تنهای تنهام.

4 روز اینجام و سه روز میرم اصفهان.

....

الهی عظم البلا ...

امسال موقع تحویل سال هیچ آرزویی نکردم .
حتی یا مقلب القلوب هم نخواندم .
فقط گفتم الهی عظم البلا و برح الخفا ...
چاره ی تمام مشکلات شخصی و اجتماعی ما فقط ظهور حضرت آقا است.
به امید اینکه سال 97 سال ظهور حضرت صاحب الزمان (عج) باشد.

من و چهارشنبه سوری

مادرم گفت: شاید بتونم چندتا تکه چوب پیدا کنم که یه آتیش درست کنیم و رفت توی حیات.

سه چهارتا تکه چوب کوچیک دستش بود و اومد در اتاق ایستاد و گفت : « آقا هادی بیا اگه می خوای آتیش درست کنی ».

بابا یه کم تینر روغتی داخل یه بطری نگه داشته بود. یه کبریت برداشتم و یه چراغ سیار از دیوار دادم توی حیات خونه خودمون که تازه داریم میسازیم.

گفتم خانم اگه میخوای آتیش بازی کنی بیا تا بریم. با تعجب نگاه کرد و پاشد اومد دنبالم.

با جعبه ی مقوایی به جا مونده از پودر لباسشویی و برگای خشک شده ی درخت مو که کف حیات ریخته بود و یه کم تینر تونیستیم اون چوبا را روشن کنیم.

چندتا تیکه چوب دیگه هم انداختیم داخلش و من و خانومم شروع کردیم از روش پریدیم.

بابا هم از مسجد اومد و چون دود آتیش رو دیده بود یه راست اومد خونه ما و جمعمون کامل شد.

این اولین دور همی خانوادگی توی خونه ی خودمون بود.البته خونه ی در حال ساخت.

بعدم ذغال به جا مونده از آتیش رو ریختیم داخل یکی از ظرفای بنایی و بردیم خونه بابا اینا داخل اتاق.

قوری را گذاشتم کنار آتیش و الانم منتظریم که چای دم بکشه و یه چای آتیشی دبش بزنیم به بدن.


وسوسه

خیلی برای تدریس استرس دارم.

خودم که آدم استرسی هستم این استادا هم فقط دارن نگرانی ایجاد میکنن.

بعضی وقتا واقعا از معلم شدن میترسم.

امروز پیش خودم گفتم کاش همون کارگری مونده بودم مگه حقوقش چقدر قراره فرق کنه.

اینهمه دردسر اینهمه ظریف کاری ریزه کاری.

اینهمه فشار روحی و اعصاب خوردی. برای چی؟

گاهی میگم شاید اینا وسوسه ی شیطانه.

پناه میبرم به خدا از شر شیطان.

پناه میرم به خدا از خودم.

بیمه بیکاری

رفتم شرکت برا تسویه حساب.
اولا که گفت فعلا پولتا نمیدیم تا حقوق بهمن واریز بشه!
دوما گفت که بیمه بیکاری بهت نمیدن چون از هجدهم نیومدی سر کار و ترک کار برات میزنیم.(بیمه بیکاری فقط در صورتی که شرکت اخراجت کرده باشه و یا بعد از اتمام قراداد به عنوان تعدیل نیرو باهات قرارداد امضا نکنه بهت تعلق میگیره)
وقتی شرایطما کامل براشون توضیح دادم قرار شد تاریخ اتمام قراردادم بشه ۳۰ بهمن و مابقی روزایی که نیومدم کار ، بیمه را رد کنن ولی با هزینه خودم.
منم قبول کردم.
ولی هنوز بلاتکلیفم تا ببینیم خدا چی میخواد.

بی پولی

برای انجام کارام حدود دو هفته نرم سر کار قبلی.
و بعد از اینکه ثبت نامم تموم شد زنگ زدم و گفتم که چهارشنبه این هفته میرم برا تسویه حساب یعنی امروز.
چون دو سه روز در هفته کلاس دارم و هربار رفت و آمدم بیش از ۸ ساعت طول میکشه دیگه نمیتونم برم شرکت.
ولی یه مشکلی هست...
من در ماه ۴۰۰ هزار تومن خرج رفت و آمدم به کرمان میشه.
و حدود ۱۰۰ هزار تومن خرج خورد و خوراک.
حقوق شرکت که دیگه ندارم.
و بیمه بیکاری هم به دانشجو ها نمیدن اگه هم بدن من نمیتونم برا حاضری زدن بیام اینجا....
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ....

دوره مهارت آموزی

ضمن عرض تسلیت به مناسبت ایام عزاداری بانوی دوعالم و بهانه خلقت حضرت فاطمه ی زهرا سلام الله علیها


این چندوقته جریاناتی برام اتفاق افتاد که براتون تعریف میکنم:

بعد از اینکه مدارکما ارسال کردم برا کرج یه زنگ زدم ببینم رسیده به دستشون یا نه.

گفتم بذار بپرسم ببینم دوره مهارت آموزی از کی شروع میشه.

گفت باید از دانشگاهی که توش ثبت نام کردی بپرسی!!!!

با کمال تعجب گفتم دانشگاه؟!! منظورتون چیه؟

گفت مگه برا دوره های مهارت آموزی ثبت نام نکردی؟

گفتم نه من نمیدونستم ثبت نام شروع شده.

گفت کجای کاری که بچه ها سر کلاس دارن دوره میگذرونن.

از سر کار مرخصی گرفتم و خودما رسوندم خونه.

یه عالمه توی اینترنت گشتم تا اطلاعیه هاشونا پیدا کردم.

دیدم شروع فرایند ثبت نام حدود دو هفته قبل بوده.

دوره ی منا انداخته بودن کرمان و فرصت درخواست انتقالی گذشته بود.

خلاصه یه عالمه طول کشید تا سایت و اطلاعیه و اینا را پیدا کنم و در کمال نا امیدی اقدام به ثبت نام غیر حضوری کردم.

رفتم کرمان برا ثبت نام حضوری.مدارکم ناقص بود( که خودش کلی جریان داره) برگشتم و رفتم و بالاخره ثبت نام کردم.

زمان ثبت نام گذشته بود ولی کرمان به دلیل تغییر معاونت برنامه ثبت نام و تشکیل کلاسا را عقب انداخته بود.

از شنبه این هفته رفتم کلاس

تا دوشنبه کلاس داشتیم.

بچه ها برنامه را دارن تغییر میدن که در هفته فقط دو روز کلاس باشه.

خدا خیرشون بده ....

ترس

گفتن بیا برا گواهی عدم سو پیشینه و عدم اعتیاد.

وقتی به اینجا میرسه یعنی بیش از 90 درصد قطعی شده.

من خوشحالم که دارم یه شغل خوب پیدا میکنم.

ولی میترسم از غریبی.

من و زنم یه زن و مرد جوان ، تازه عروس و دماد، که تجربه ی زیادی از زندگی مستقل ندارن ،‌توی یه شهر شلوغ و پر هیاهو.

من به زندگی دور از خانواده م تا حدودی عادت دارم از دوران دانشجویی. ولی خانومم حتی یه هفته هم دور از خانواده ش نمیتونه تحمل کنه.

آخه یه دختری که اینهمه به مامان و خانواده ش وابسته س چطور میتونه چندین سال دور از اونا زندگی.

بدون هیچ دوست و آشنا و فامیل.

از غریبی میترسم.

از غربت میترسم.

فقط امیدم به خداست که باعث میشه ادامه بدم.

امیدم به یاری خدا.

و باورم به اینکه تنهام نمیذاره و به شکلی مشکلات رو حل میکنه که ما حسابشم نمیکنیم.

کینه پنهان

نمیدونم چرا هرچی تلاش میکنم نمیتونم کسایی که نماز نمیخونن دوست داشته باشم.

یه کینه ی پنهانی تو دلم به وجود میاد وقتی میفهمم طرف نماز نمیخونه.

هر کار خوبی هم که انجام بده در نظرم خوب نمیاد.

نمیدونم چرا اینطوریم.

۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷
من می‌خواهم آنچه درباره ی دنیا می‌دانم دیگران هم بدانند.
کلمات کلیدی
آخرین نظرات
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آرشیو مطالب
موضوعات
پیوندها
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan