بایگانی بهمن ۱۳۹۴ :: دست نوشته های یک فیزیکی

دست نوشته های یک فیزیکی

زمان

«من همیشه سر درک مفهوم زمان مشکل داشتم.بعضی وقتا با فکر کردن به زمان تا سر حد دیوانه شدن هم پیش می رفتم.با تفکر عمیق در باره ی زمان نظم ضربان قلبم به هم میریزه و سرم سنگین میشه و گوشام صدا میکنه.»


هر روز صبح از خواب بیدار میشم.صبحونه میخورم و لباس میپوشم.

می رم کنار خیابون می ایستم تا اون مینیبوس قرمزه که دوتا قلب زرد دو طرف شیشه جلوشه بیاد و من سوار شم.

سوار می شم و به اون راننده ی چاق و کچل و بد اخلاق سلام می کنم.دو تا خانم و ۱۲ تا آقا می بینم و بهشون سلام می کنم.اونایی که بیدارن بهم نگاه میکنن و یه نفر از آقایون جواب سلامم رو میده.

سعی میکنم بخوابم داخل مینیبوس ولی تا خوابم ببره رسیدیم شرکت.

پیاده میشم کارت میزنم و میرم توی رخت کن لباس عوض میکنم.

سر کار معمولا یک سری کار کاملا تکراری انجام میدم.مثلا تا آخر وقت خشک کن 200 تا لباسشویی رو تست می کنم.

ساعت ۷ شب که میشه دوباره سوار همون مینیبوس قرمزه میشم و میام خونه.

از بس خسته ام هیچ کاری نمی تونم بکنم.

یکی دو ساعت استراحت می کنم و نماز میخونم و شام میخورم و یه کم تلویزیون می بینم و حدود ساعت ۱۲ میخوابم تا فردا صبح دوباره روز از نو و روزی از نو. 

همه چیز کاملا تکراری شده.روز هام مثل هم شدن و هیچ تغییر و تحولی وجود نداره.هیچ چیز عوض نمیشه به جز موقعیت طلوع و غروب و ارتفاع خورشید و دمای هوا و میزان آلودگی و یه چیز دیگه . . . تعداد موهای سفید روی سرم.

هر روز دارم پیر تر می شم.به طور کاملا دقیق از ۲۵ سالگی به بعد روند پیر شدنم رو احساس میکنم.پوستم، موهام ، عضلاتم و ... قلبم! هر روز دارن پیر تر می شن.و هیچ پیشرفتی نمیکنم.

حتی یک قدم هم رو به جلو بر نمیدارم.

عمرم داره تموم میشه.به هیچ کدوم از آرزو هام نرسیدم.و هیچ موفقیتی توی زندگیم کسب نکردم.

هنوز حالم گذشته نشده دارم حسرتش رو میخورم.

.زمان عبارت است از آنات متتالی و متداوم که فصل  ندارد و قابل تقسیم نیست! . . .

رفتم به خاطر دینم

می گفتند نباید بروی.اشتباه می کنی که می روی.

می گفتند نباید به یک کشور دیگر توهین کنید.اگر هم میروید باید بایستید و شادی کنید.نگویید مرگ بر امریکا و مرگ بر اسرائیل.

می گفتند همین امثال شما هستند که آب در آسیاب این آخوندها می ریزند. وقتی تو می روی داری مهر تایید میزنی بر دزدی های این ها.وقتی تو می روی یعنی تو راضی هستی هر غلطی خواستند بکنند.

می گفتند این ها مغز تو را شستو شو داده اند.تو واقعیت ها را نمی فهمی.

از مدیر و مهندس بگیر تا سرپرست و کارگر همه می گفتند نرو.

اما من رفتم.با تمام توانم رفتم .من با تمام اعتقداتم رفتم.من با تمام باور هایم رفتم.

من به خاطر دینم رفتم.

من رفتم و مرگ بر امریکا هم گفتم.من رفتم تا بگویم مبارزه با استکبار تعطیل پذیر نیست.

رفتم تا بگویم کشورم را دوست دارم .رهبرم را دوست دارم.دینم را دوست دارم.

من رفتم تا بگویم از آنهایی نیستم که به خاطر یک روز تعطیل در خانه ماندن هزار بهانه می آورند و به خاطر تنبلی آسمان و ریسمان می بافند.

من رفتم تا بگویم هر چه می خواهند بگویند من تا آخرش ایستاده ام.

من رفتم و همه آمده بودند.همه‌ی آنهایی که باید می‌آمدند آمده بودند.

من می‌خواهم آنچه درباره ی دنیا می‌دانم دیگران هم بدانند.
Designed By Erfan Powered by Bayan