دست نوشته های یک فیزیکی

دست نوشته های یک فیزیکی

علی علیه السلام

تصمیم گرفتم شروع دوباره ی وبلاگ نویسیم و بازگشت مجددم به دنیای بلاگ با ولادت حضرت علی علیه السلام همزمان بشه.

میلاد با سعادت  مولای متقیان  امیر مومنان حضرت علی علیه السلام بر تمام مسلمین جهان مبارک باد

علی ولی الله

مخاطب خاص

واااااای خیلی وقته هیچی ننوشتم اینجا.

آخه دیگه دستم به  نوشتن نمیره.

هرچی دارم به زنم میگم.دیگه حرفی تو دلم نمیمونه که بخوام اینجا بنویسم.

هر حرفی دارم به یه مخاطب خاص می زنم.

تمام وقتم شده مال همسرم.

دیگه تلویزیون نمی بینم حتی اخبار هم نمی بینم

فیلم و سریال و اینا که اصلا.

خیلی وقته مطالب و مقاله های علمی هم نخوندم

گروهای تلگرامم بالای ۲۰۰ پیام خونده نشده دارن

به سر و وضع و تیپ و لباسم خیلی بیشتر از قبل میرسم

چیزای بی اهمیت قبل برام مهم شده و چیزای مهم بعضی هاش بی اهمیت

خیلی عوض شدم

اساسا تغییر کردم

فعلا عقد موقتیم ظاهرا برای آشنایی بیشتر. ۸۰ روزه. تا تولد امام رضا(علیه السلام) وقتش تموم میشه.

انشالله برا تولد حضرت معصومه یا تولد امام رضا(علیه السلام) رسما عقد می کنیم.

فعلا دنبال فراهم کردن مقدمات هستیم.

سرویس طلا خریدم ولی خرید لباس و اینا مونده هنوز.

چند تا تالار دیدیم ولی احتمالا جشن عقد رو تو خونه میگیریم.

اوووووه حالا تا مطلب بعدی

خدا نگهدار.

ازدواج

تا حالا دو بار رفتم خواستگاریش.

از همکارامه.

اولش فکر نمیکردم اینقدر دختر خوبی باشه.

شک داشتم که چرا عاشق شدم.

ولی الان میبینم خیلی خیلی بیشتر از اون که من فکر میکردم خوبه.خیلی خوبه.خیلی.

الان دیگه شک ندارم حتی یه ذره.

جواب بله رو گرفتم از خودش و خانوادش.

فردا قراره بیان خونمون.

یه کتاب براش خریدم می خوام بهش عیدی بدم.

امشب شب خیلی قشنگیه.

شب تولد آقاست.

کاش فردا روز عقدمون بود.

کاش زودتر رفته بودم جلو که فردا روز عقدمون بشه.

امشب کم از شب قدر نداره.

دعا میکنم هر چی پیش میاد خیر باشه.هر چی خیره پیش بیاد .

دعا میکنم خوش بخت بشه کنار من. و من هم خوشبخت بشم کنارش.

درباره ی این موضوع بیشتر حرف میزنم باهاتون از این به بعد.

عیدتون گلبارون.

کعبه

کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست
                                            «پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»

کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
                                                  خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

مراعات نظیر

کعبه از نام علی باز پلی زد به بهشت

                                                  چه مراعات نظیریست:

                                                                                   «علی»  «کعبه»   «بهشت»

نماز

یادم می آید از کودکی نماز می خواندم و به آن بسیار اهمیت می دادم.

حتی یادم است اولین بار که پدرم رسماً نماز خواندن را به من یاد داد (که حدودا پنج سال داشتم) تازه متوجه شدم که تا آن زمان نماز هایم را اشتباه می خوانده ام(مثلا در هر رکعت یک بار سجده می‌کردم و قنوت را در رکعت سوم و چهارم می گرفتم.)

سعی می کنم با افرادی که اطمینان دارم نماز نمی خوانند خیلی گرم نگیرم و صمیمی نشوم.تا حد امکان آنها را از لیست برنامه هایم حذف می کنم و سعی می کنم کمترین برخورد و رابطه را با آن ها داشته باشم. به گفته ی دیگران در باره ی اینکه  کسی نماز نمی خواند اکتفا نمی کنم و تا زمانی که از خود او نشنوم باور نمی کنم.

نمی توانم با کسی که نماز نمی خواند صمیمی بشوم.

نماز برای من یک مقوله ی بسیار پر اهمیت است. یک خط قرمز بسیار پر رنگ.

امیدوارم این خط قرمز مرز تقابل عقل و احساسم نشود. چون غیر ممکن است از آن عدول کنم.

شعور ۲

هرگز کسی را به خاطر نادانیش بی شعور نخواندم.

به کسی که فرهنگی متفاوت با آداب و رسوم من دارد بی شعور نگفتم.

آدم بی سواد و ساده لوح بی شعور نیست.

من به جاهل نمی گویم بی شعور .خودم هم خیلی خیلی  چیزها هست که نمیدانم .قطعا جهلم به داناییم پیشی دارد و ندانسته هایم خیلی بیشتر از آنی است که دانسته هایم را علم خطاب کنم. پس چطور می توانم کسی را به خاطر اینکه چیزی نمیداند بی شعور بخوانم؟

بی شعور کسی است که جاهل است ولی خودش را عالم می داند و دیگران را جاهل.

ابله است ولی خودش را عاقل می نامد و دیگران را سفیه.

من به کسی که وقتی می بیند دانسته های من با هوا هایش مغایر است من را جاهل خطاب می کند ، می گویم بی شعور.

به کسی بی شعور می گویم  که به راحتی به اعتقاداتم توهین می کند و وقتی من حرف های او را زیر سوال می برم من را ساده لوح و نادان می شمارد.

به کسی که صبح تا شب مغزش را می دهد دست یک مشت یهودی و بهایی و تمام دانسته های زندگی اش خلاصه می شود در مستند های منوتو و اخبار بی بی سی، آن وقت یک کتاب اعتقادی که دست من می بیند می گوید این ها را نخوان مغز تو را شست و شو می دهد.

به کسی که خودش زن و بچه دارد ولی تا چشمش می افتد به مانتوی تنگ یا صورت آرایش کرده ی یک زن شوهر دار با نگاهی هرز و کلماتی مبتذل دنبالش می کند.وقتی می گویی تو خودت زن داری این حرف ها را نزن، می گوید کسی هم که تلویزیون دارد سینما می رود یا می گوید هر گلی بوی خودش را می دهد.وقتی می گویی او شوهر دارد خجالت بکش ، حیا کن، می گوید تقصیر خودش است که زیباست.

به کسی می گویم بی شعور که آبروی یک انسان را ملعبه می کند و از بازی کردن با آن لذت می برد.

اسم بی شرمی و بی حیایی را می گذارد روابط عمومی بالا و لابلای آن هر چه می خواهد می گوید و ادعا می کند که این ها حقیقت اند و گفتن حقیقت که ایرادی ندارد.
من شاید نتوانم شعور را تعریف کنم ولی شناخت دقیقی نسبت به آدم های بی شعور دارم.


شکاف

از دوستام شنیده بود که : «هادی صدای زن گوش نمی‌کنه. اگه هم کسی پخش کنه پا میشه می‌ره بیرون.»

بهشون گفته بود که : «اینجور آدما ممکنه نیفتن داخل چاه، ولی همیشه از لذت دیدن آسمون محرومن.»

رفتم بهش گفتم :«نمی خواد نگران باشید که بعضیا به خاطر اینکه توی چاه نیفتن از دیدن آسمون لذت نبرن.شاید اونا آسمون رو زیر پاشون می بینن که سرشون رو بالا نمیارن.»

اولش خوشحال بودم که این جواب رو بهش دادم ولی بعد نگران شدم.

نگران شدم چون این جمله ها عمق یک شکاف بزرگ رو نشون می ده.شکاف بین طرز فکرها.شکاف بین روح اعتقادات.اعتقادات به ظاهر همشکل.

و این نگرانی خوبه.مثل یک چراغه که داره روشن میشه و من کم کم دارم می بینمش.

دوستی

ما آدما گاهی اوقات رابطه ی دوستی رو با رابطه ی دوستانه اشتباه میگیریم.

مثلا اینکه یه نفر با همکاراش می گه و می خنده و با هم صحبت می کنن ، فوراً می گیم اینا با هم دوستن ولی واقعیت اینه که اینطور نیست.

دو نفر ممکنه در موقعیتی قرار بگیرن که بقای موقعیتشون وابسته به همین رابطه ی صمیمی و دوستانه ست.مثلا دوتا هم اتاقی یا همکلاسی یا همکار. ولی این معناش این نیست که با هم دوستن.

دوستی رابطه ای بسیار عمیق وپیچیدست.دو نفر وقتی میتونن با هم دوست بشن که سطوح فکری اونا با هم حد اکثر تطابق رو داشته باشه.نقاط اشتراک زیادی در اعتقادات و باور ها داشته باشن.حتی در مسایل سیاسی هم شبیه به هم فکر کنن.منظورم این نیست که همه ی نظراتشون با هم همخوانی داشته باشه نه ! نوع فکر کردنشون به هم بخوره.یا به طور خیلی خلاصه باید همدیگه رو درک کنن. در اینصورته که میتونن به هم اعتماد کنن و برای هم درد دل کنن و همه ی اون چیزی که یه آدم میتونه برای یه آدم دیگه بگه رو به هم بگن و محرم راز هم باشن و محرم دل هم.

برای همینه که میگن دوست رو باید پیدا کرد.وگرنه همه بلدند با یه نفر بگن و بشنون و بخندن و خوشحال باشن.

حتی من معتقدم که خیلی از زن و شوهر ها هم با هم دوست نیستن.حتی اگه خیلی رابطه ی صمیمی با هم داشته باشن و همدیگه رو خیلی دوست داشته باشن و ظاهرا در زندگیشون مشکل جدی وجود نداشته باشه.

با این دید اگه به دوستی نگاه کنیم میبینیم که دوستای خیلی کمی داریم.

خود من دو سه تا دوست بیشتر ندارم.گفتم دو سه تا چون در مورد یکی از اونا مطمئن نیستم.

همه ی اینا رو گفتم که بگم چقدر خوبه آدم با یکی ازدواج کنه که بتونه باهاش دوست بشه.

خانه ی دوست کجاست

بهم گفته بود «خانه ی دوست کجاست» سهراب سپهری رو بخونم.

بهش گفته بودم کتابش رو ندارم.

می خواست برام بیاره ولی نشد.

 هشت کتاب سهراب رو روی لپ تاپم دارم.

چندین بار تا حالا این شعر رو خوندم.

ولی نفهمیدم چی باید ازش بفهمم که نفهمیدم.

 از این حرفا بگذریم شعرای سهراب خیلی قشنگه. «صدای پای آب» ش حرف نداره.هر چقدر هم بخونی ازش خسته نمیشی. عاشق این تیکه ازشم:

...کــودکـی دیدم، مـاه را بـو مـی کـرد.         
قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.         
نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت.         
من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوفت.         
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.         
من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز.         
بره  ای دیدم ، بادبادک می خورد.         
من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.         
در چراگاه  نصیحت گاوی دیدم سیر.         
شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: شما ...     

به هر حال هرکی فهمید خانه ی دوست کجاست منو خبر کنه . .

من می‌خواهم آنچه درباره ی دنیا می‌دانم دیگران هم بدانند.
Designed By Erfan Powered by Bayan