دست نوشته های یک فیزیکی

دست نوشته های یک فیزیکی

دوستی

ما آدما گاهی اوقات رابطه ی دوستی رو با رابطه ی دوستانه اشتباه میگیریم.

مثلا اینکه یه نفر با همکاراش می گه و می خنده و با هم صحبت می کنن ، فوراً می گیم اینا با هم دوستن ولی واقعیت اینه که اینطور نیست.

دو نفر ممکنه در موقعیتی قرار بگیرن که بقای موقعیتشون وابسته به همین رابطه ی صمیمی و دوستانه ست.مثلا دوتا هم اتاقی یا همکلاسی یا همکار. ولی این معناش این نیست که با هم دوستن.

دوستی رابطه ای بسیار عمیق وپیچیدست.دو نفر وقتی میتونن با هم دوست بشن که سطوح فکری اونا با هم حد اکثر تطابق رو داشته باشه.نقاط اشتراک زیادی در اعتقادات و باور ها داشته باشن.حتی در مسایل سیاسی هم شبیه به هم فکر کنن.منظورم این نیست که همه ی نظراتشون با هم همخوانی داشته باشه نه ! نوع فکر کردنشون به هم بخوره.یا به طور خیلی خلاصه باید همدیگه رو درک کنن. در اینصورته که میتونن به هم اعتماد کنن و برای هم درد دل کنن و همه ی اون چیزی که یه آدم میتونه برای یه آدم دیگه بگه رو به هم بگن و محرم راز هم باشن و محرم دل هم.

برای همینه که میگن دوست رو باید پیدا کرد.وگرنه همه بلدند با یه نفر بگن و بشنون و بخندن و خوشحال باشن.

حتی من معتقدم که خیلی از زن و شوهر ها هم با هم دوست نیستن.حتی اگه خیلی رابطه ی صمیمی با هم داشته باشن و همدیگه رو خیلی دوست داشته باشن و ظاهرا در زندگیشون مشکل جدی وجود نداشته باشه.

با این دید اگه به دوستی نگاه کنیم میبینیم که دوستای خیلی کمی داریم.

خود من دو سه تا دوست بیشتر ندارم.گفتم دو سه تا چون در مورد یکی از اونا مطمئن نیستم.

همه ی اینا رو گفتم که بگم چقدر خوبه آدم با یکی ازدواج کنه که بتونه باهاش دوست بشه.

خانه ی دوست کجاست

بهم گفته بود «خانه ی دوست کجاست» سهراب سپهری رو بخونم.

بهش گفته بودم کتابش رو ندارم.

می خواست برام بیاره ولی نشد.

 هشت کتاب سهراب رو روی لپ تاپم دارم.

چندین بار تا حالا این شعر رو خوندم.

ولی نفهمیدم چی باید ازش بفهمم که نفهمیدم.

 از این حرفا بگذریم شعرای سهراب خیلی قشنگه. «صدای پای آب» ش حرف نداره.هر چقدر هم بخونی ازش خسته نمیشی. عاشق این تیکه ازشم:

...کــودکـی دیدم، مـاه را بـو مـی کـرد.         
قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.         
نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت.         
من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوفت.         
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.         
من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز.         
بره  ای دیدم ، بادبادک می خورد.         
من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.         
در چراگاه  نصیحت گاوی دیدم سیر.         
شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: شما ...     

به هر حال هرکی فهمید خانه ی دوست کجاست منو خبر کنه . .

شب عیدی

فعلا شب عیدی با این قالب جدید سر کنیم تا ببینیم بعد چی میشه. 
خیلی مناسب نیست. همون قالب قبلی خیلی بهتر بود. ولی برای تنوع بد نیست دو هفته ای اینجا اینجوری باشه.  
نوع فونت و رنگش رو خودم عوض کردم.  برای همین با زمینه نمیخونه.  فابریک خودش زیادی ساده بود و اصلا خوانا نبود. 
فکر کنم بعد از عید برگردم به همون قالب قبلی با کمی تغییرات جزیی. 

شاید

از دیشب تا حالا منتظرم بیاد و نظر بده.

شاید متوجه منظورم نشده.

شاید اومده ولی نظر نداده.

شاید اصلا براش مهم نبوده که بخواد بیاد.

شایدم . . . .


البته شاید اولی خیلی محتمل تره.شاااید.


یک خاص معمولی

فیزیکی ها کلا آدمای خاصی هستن.(منظورم اونایی هسن که با علاقه فیزیک می خونن)

نه این که از اول خاص باشن ولی به مرور زمان خاص میشن.

کنجکاون و همیشه برای همه چیز دنبال دلیلن.به راحتی اتفاقات رو به هم ربط میدن و رابطه ی بین اونا رو پیدا میکنن. همه ش دنبال الگو می گردن برا ی همه چیز. یه الگویی که بتونه توضیح بده این پدیده به طور کلی چطوری اتفاق می افته و بتونن باهاش رفتارها رو پیش بینی کنن. با افراد غیر منطقی نمیتونن کنار بیان و استدلالات غیر منطقی به شدت عصبانیشون میکنه. با اینکه دوست دارن همه چیز قانونمند باشه ولی به هیچ وجه دیدگاه صفرویکی ندارن و در برابر استثنائات کاملا انعطاف پذیرن.

این ویژگی آخر باعث میشه خاص بودنشون خیلی به چشم نیاد و در نگاه اول و در برخوردای متداول روزانه آدمای نسبتا ایده‌آلی به نظر برسن.

حالا اگه یه فیزیکی بره توی بخش کنترل کیفیت کار کنه چی میشه؟!

ویژگی هایی مثل دقت، ظرافت ، کمی وسواس، حساسیت ، شکاک بودن، بی اعتمادی به اطرافیان، بی توجهی به نتیجه و تبعیت کورکورانه از مافوق،تمرین نفهمیدن، اهمیت به چیزای کم اهمیت و اهمیت ندادن به چیزای مهم ، هم به اون ویژگی های قبلی اضافه میشن.

اینا باعث میشن که اون آدم خاص به یک آدم خاص معمولی تبدیل بشه.

شاید اینطور بهتر باشه.یعنی این که یه نفر به جای رشد خاص رشد عام داشته باشه بهتره.اگه همه ی جنبه های وجودی با هم رشد کنن آدم زیباتر میشه.


به خاطر رهبرم

رفتم و رای دادم.

اما نه به خاطر اینکه از شرایط موجود راضی ام.

نه به خاطر اینکه نمی دانم  من و امثال من بهترین سال های عمرمان را ، گل جوانیمان را،  صرف تحصیل کردیم و حالا باید بگذاریم در کوزه آبش را بخوریم و... اینها هیچ کاری نمی کنند.

نه به خاطر اینکه نمی دانم  فلانی سه هزار میلیارد و فلانی ده هزار میلیارد و آن یکی ۲۵ هزار میلیارد، پول بی زبان این ملت را بالا کشیدند و... اینها هیچ کاری نکردند.

نه به خاطر اینکه نمیدانم  برای یک وام ۳ میلیون تومانی ازدواج، سر یک جوان بد بخت هزار تا بازی در می آورند و چک و صفته و ضامن و سند و گواهی کسر حقوق و پول بلوکه شده و هزار کوفت و زهر مار دیگر می خواهند و آنوقت  ۱۸ نفر در ایران ۱۵ هزار میلیارد تومان از بانک ها وام گرفته اند و نمی دهند و... اینها هیچ کاری نمی کنند.

نه به خاطر اینکه نمیدانم خط بقا در ایران بالای یک میلیون تومان در ماه است و پایه حقوق من کارگر هفتصد هزار تومان است و... اینها هیچ کاری نمی کنند.

نه به خاطر اینکه نمی دانم همه ی قرار دادهای ما کارگرها یک ماهه اند و هیچ امنیت و تضمینی برای ادامه ی شغل من در ماه آینده وجود ندارد و سرمایه دار هروقت خواست می تواند نان من را آجر کند و... اینها هیچ کاری نمی کنند.

نه به خاطر اینکه نمی دانم اساس نظام بانکی ما بر پایه ی بانکداری ربوی است و هیچ نشانی از اسلام در آن دیده نمی شود و ... اینها هیچ کاری نمی کنند.

نه به خاطر اینکه نمی دانم  هر چه قانون تصویب می کنند منفعت سرمایه دار را تامین می کند و جیب تجار -که خودشان هستند- را پر تر می کند و جیب ما را خالی تر نگه میدارد.

نه به خاطر اینکه نمیدانم اینها تمام تلاششان را می کنند تا ما را به پولشان محتاج نگه دارند تا ضرر جیبشان را نپسندیم و دنبال پر کردن جیبشان باشیم.

نه. . . همه مان همه ی اینها را می دانیم ولی فکر می کنیم گفتنش هیچ فایده ای ندارد و همه مان سکوت کرده ایم.

نه! ... به خاطر هیچکدام از اینها نبود.

رفتم چون آقایم امر فرمودند بروید.

رفتم چون نمیخواهم ایشان را بیش تر از اینکه هستند تنهایشان بگذارم.




زمان

«من همیشه سر درک مفهوم زمان مشکل داشتم.بعضی وقتا با فکر کردن به زمان تا سر حد دیوانه شدن هم پیش می رفتم.با تفکر عمیق در باره ی زمان نظم ضربان قلبم به هم میریزه و سرم سنگین میشه و گوشام صدا میکنه.»


هر روز صبح از خواب بیدار میشم.صبحونه میخورم و لباس میپوشم.

می رم کنار خیابون می ایستم تا اون مینیبوس قرمزه که دوتا قلب زرد دو طرف شیشه جلوشه بیاد و من سوار شم.

سوار می شم و به اون راننده ی چاق و کچل و بد اخلاق سلام می کنم.دو تا خانم و ۱۲ تا آقا می بینم و بهشون سلام می کنم.اونایی که بیدارن بهم نگاه میکنن و یه نفر از آقایون جواب سلامم رو میده.

سعی میکنم بخوابم داخل مینیبوس ولی تا خوابم ببره رسیدیم شرکت.

پیاده میشم کارت میزنم و میرم توی رخت کن لباس عوض میکنم.

سر کار معمولا یک سری کار کاملا تکراری انجام میدم.مثلا تا آخر وقت خشک کن 200 تا لباسشویی رو تست می کنم.

ساعت ۷ شب که میشه دوباره سوار همون مینیبوس قرمزه میشم و میام خونه.

از بس خسته ام هیچ کاری نمی تونم بکنم.

یکی دو ساعت استراحت می کنم و نماز میخونم و شام میخورم و یه کم تلویزیون می بینم و حدود ساعت ۱۲ میخوابم تا فردا صبح دوباره روز از نو و روزی از نو. 

همه چیز کاملا تکراری شده.روز هام مثل هم شدن و هیچ تغییر و تحولی وجود نداره.هیچ چیز عوض نمیشه به جز موقعیت طلوع و غروب و ارتفاع خورشید و دمای هوا و میزان آلودگی و یه چیز دیگه . . . تعداد موهای سفید روی سرم.

هر روز دارم پیر تر می شم.به طور کاملا دقیق از ۲۵ سالگی به بعد روند پیر شدنم رو احساس میکنم.پوستم، موهام ، عضلاتم و ... قلبم! هر روز دارن پیر تر می شن.و هیچ پیشرفتی نمیکنم.

حتی یک قدم هم رو به جلو بر نمیدارم.

عمرم داره تموم میشه.به هیچ کدوم از آرزو هام نرسیدم.و هیچ موفقیتی توی زندگیم کسب نکردم.

هنوز حالم گذشته نشده دارم حسرتش رو میخورم.

.زمان عبارت است از آنات متتالی و متداوم که فصل  ندارد و قابل تقسیم نیست! . . .

رفتم به خاطر دینم

می گفتند نباید بروی.اشتباه می کنی که می روی.

می گفتند نباید به یک کشور دیگر توهین کنید.اگر هم میروید باید بایستید و شادی کنید.نگویید مرگ بر امریکا و مرگ بر اسرائیل.

می گفتند همین امثال شما هستند که آب در آسیاب این آخوندها می ریزند. وقتی تو می روی داری مهر تایید میزنی بر دزدی های این ها.وقتی تو می روی یعنی تو راضی هستی هر غلطی خواستند بکنند.

می گفتند این ها مغز تو را شستو شو داده اند.تو واقعیت ها را نمی فهمی.

از مدیر و مهندس بگیر تا سرپرست و کارگر همه می گفتند نرو.

اما من رفتم.با تمام توانم رفتم .من با تمام اعتقداتم رفتم.من با تمام باور هایم رفتم.

من به خاطر دینم رفتم.

من رفتم و مرگ بر امریکا هم گفتم.من رفتم تا بگویم مبارزه با استکبار تعطیل پذیر نیست.

رفتم تا بگویم کشورم را دوست دارم .رهبرم را دوست دارم.دینم را دوست دارم.

من رفتم تا بگویم از آنهایی نیستم که به خاطر یک روز تعطیل در خانه ماندن هزار بهانه می آورند و به خاطر تنبلی آسمان و ریسمان می بافند.

من رفتم تا بگویم هر چه می خواهند بگویند من تا آخرش ایستاده ام.

من رفتم و همه آمده بودند.همه‌ی آنهایی که باید می‌آمدند آمده بودند.

فیزیک حرکت بومرنگ

حرکت بومرنگ بر خلاف این که شاید ساده به نظر برسد از ترکیب چند قانون فیزیک تبعیت می کند.شاید چون در محدوده ی فیزیک کلاسیک قرار میگیرد ساده به نظر برسد.ولی فرمول بندی و تحلیل کامل حرکت آن کار بسیار مشکلی خواهد بود.به خصوص این که حرکت در هوا صورت گرفته و از قوانین آیرودینامیک نیز تبعیت میکند.

اما از یک نگاه ساده و دید کلی و بدون فرمول های پیچیده و تو در تو می توان آن را توضیح داد.

شعور

زمانی بر این باور بودم که حتی اشیا و جمادات هم ذی شعور هستند.

اما حالا گیر کرده ام میان مشتی انسان بی شعور.افرادی حتی از جمادات هم پست تر و فرومایه ترند.

آنقدر چشمانشان را بر روی حقایق بسته اند که دارند در خواب جهالت هایشان غرق می شوند.

آنقدر به ندیدن خو گرفته اند که بصیرت را جاهلانه و اندیشمند را ابله می خوانند!

خدایا نمی خواهم نا شکری کنم، قطعا گناه بزرگی کرده ام که گرفتار این جماعتم ساخته ای، اما . . . تا همرنگ بدرنگی هایشان نشده ام ، نجاتم بده .

خدایا اگر سرنوشت من همین است که با این ها صبح هایم را به شب برسانم، لااقل آنقدر شعور به من بده تا این بی شعور ها را نادیده بگیرم.

آمین.

من می‌خواهم آنچه درباره ی دنیا می‌دانم دیگران هم بدانند.
Designed By Erfan Powered by Bayan